خودی ات

اطلاع رسانی فعالیت های ادبی من

 
اگه دستی
نویسنده : samira karami - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٩
 
اگه دستی دستی رو بگيره
دستی ديگه دستشو می گيره
اونوقت
دستی ديگه دستشو می گيره
همه ی دست ها زنجير می شه

خدام عاشق ادم می شه
بذار
بذار
دستات دستمو بگيره
 
 
تو خيلیی..
نویسنده : samira karami - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٧
 
تو خيلی خوشگلی
و
هر جايی
هر جا
به جز انجا که من باشم
مانکنها به رقص در امده اند
باران تا بيخ يخه ام رفته
داری بارانی ات را در می اوری ؟
داری لخت نی شوی ؟
توی خيابان؟
پدرم هول... کنترل...کانال راعوض؛اینجا باران نمی بارد...
به اتاق ام بیا
.
.
.
پله ها
می
اف
تندم
؛...پدرم ..هول..کنترل..کانال را عوض
کسی دارد می گوید
تو خیلی خوشگلی
و
هر جایی
 
 
هميشه؟
نویسنده : samira karami - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 
يکی از ما به ديگری
شک دارد
هميشه همين بوده است !عزيزم)

يکی از ما از ديگری می تر سد
هميشه همين بوده است !عزيزم)

يکی از ما ديگرخودش نيست هميشه
همين بوده است؟

يکی از ما ديگر
نيست

هميشه همين بوده است !عزيزم)
 
 
تريا
نویسنده : samira karami - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۱
 
تريا-
تلخی قهوه
تنهايی من که مرا ازتوگرفته
وچيزي که
تراازمن


تريا -
تمام سيگارهای سوخته به ته رسيده اند
تنها منم که هنوزدنبال فندکی می گردم


تريا-
تو يا من
کسی در خودش فرو رفته
تحمل اشيا تمام شده است
وقاشق توی فنجان هی می چرخد


تريا -
تنهاتو نيستی
تحمل من هم تمام شده است
 
 
با من چه ميکنی؟
نویسنده : samira karami - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤
 
تنه ام در اتوبوس جا مانده
پايم در پياده رو
دستم به زنگ در
لبانم بر ائينهماسيده
تکه
تکه
تکه
شده ام با من که
تکه
تکه
تکه
شده ام چه می کنی؟
 
 
باورم نمی شد
نویسنده : samira karami - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤
 

saint exupery, antoine de
le petit prince.
ودست مرادردست گرفت ولی باز ناراحت شد:
-من به ظاهر خواهم مرد ولی اين راست نيست ...
من ساکت بودم.
-مي فهمی!من نمي توانم اين جسم را با خود بکشم.خيلی سنگين است.
من ساکت بودم.
-ولي اين جسم مثل قشر کهنه ای خوا هد بود که غصه ای ندارد .
من ساکت بودم.
او کمی دلسرد شد ولی با زتقلایی کرد تا مرا قانع کند:
-اين خوب خواهد شد ميدانی؟
من هم به ستاره گان نگاه خواهم کرد.همهی ستاره ها برای منچاه خواهد شد با یک چرخ زنگ زده وهمه ی ستاره ها برای من اب خواهند ريخت که بنوشم ...
من ساکت بودم .
-وای که چقدر جالب خواهد!تو پانصد میلیون زنگوله خواهی داشت ومن پانصدميليون چشمه ....
و او نيز ساکت شد و چون گريه می کرد.


شازده کوچولوگفت:من پی ادمها می گردم؛ اهلی کردن؛ يعنی چه؟



وباز خند ید .
-وقتی تسکين پيدا کردی(انسان هميشه تسکين پذير است) تو هميشه دوست من خواهی ماند.ودلت خواهدبود با من بخندی وگاهی پنجره ی خود را خواهی گشود ..ودوستان تو ازاينکه تو به اسمان نگاه می کنی و می خندی



شازده کوچولو گفت:نه من پی دوست می گردم.نگفتی اهليکردن يعنی چه؟روباه گفت:؛اهلی کردن چيز فراموش شده ای است يعنی علاقه ايجادکردن .

زمين سياره ی گمنام ی نيست.در انجا صدويازده پادشاه(البته پادشاهان سياه پوست فراموش نشوند)وهفت هزار جغرافی دان و نهصد هزار کارفرما و هفت ميليون و نيم مست و سيصد و يازده ميليون خود پسند


اگر شازده کوچولو نبود من به شعر به ادبیات به همه چیز شک می کردم