خودی ات

اطلاع رسانی فعالیت های ادبی من

 
يك شعر
نویسنده : samira karami - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۸
 


دارم مي گويم: ” چقدر مي گوئيم “
(ندارم ) (نمي گويم )

(چه) به من چه؟اصلا هي بگوئيد


مگر مي شود گفت نبايد گفت
همين گفت دوم هم افت مي كند
هيچ مي داني اگر ” م “ به ” تو “ اضافه كنم چه خاكي بر سر ميممان مي شود
من كاري به اينها همه اگر تو گفته باشي ندارم
اما مثل مرغ تجريش با عشق ۱۲۳ و ۱۲۴ تكه اي روزايي كه خوبه
۱۲و ۱۰ تايي روزايي كه كساته


با نوني كه خونيه آبي كه بو مي ده دهني كه كف كرده ديواري
كه ريخته موهايي كه فروخته ناخنايي كه كشيده دندونايي
كه شكسته زميني كه راه به راه باس باش راه بيايي مگه نه؟

ندارم مي گويم كه ” دارم مي گويم “
(ندارم ) (نمي گويم )


مي توانم ثابت كنم شما همه كوريد،كوريد؟
چشمتان را كه ببنديد جز سياهي چيزي نيست
دوتا نقته كه آدم را ” بي نا “ نمي كند
مردم هميشه برعكس مي فهمند
براي همين است كه عكس مرده ها را بر ديوار وارها برعكس مي زنند

همه چيز توي سرشان بخورد
به جز سرخوردگي
كه همه را سربلند مي خاست كسي كه سرش را به دار
داد
نداد
دار آدم را دارا نمي كند
مي كند
شك آدم را ندار مي كند
نمي كند
كسي هميشه مخالف من در من هست
كه من شك مي كند كه حتي من است
نيست


اما مطمئنم برجت؟

را ويران كردم ديگه چي داري؟


كلمه هايت؟

را انداختم تو آشغالي ديگه چي داري؟


صورتت؟

را چروك انداختم چنگ انداختم ديگه چي داري؟


دست هايت؟

را دسي دسي كردم ديگه چي داري؟


خدايت؟

را كفري كردم كشتمش نه با ضربه


با كلمه گفتم مرده گفتي مرده و مرد




ادامه دارد