خودی ات

اطلاع رسانی فعالیت های ادبی من

 
باورم نمی شد
نویسنده : samira karami - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤
 

saint exupery, antoine de
le petit prince.
ودست مرادردست گرفت ولی باز ناراحت شد:
-من به ظاهر خواهم مرد ولی اين راست نيست ...
من ساکت بودم.
-مي فهمی!من نمي توانم اين جسم را با خود بکشم.خيلی سنگين است.
من ساکت بودم.
-ولي اين جسم مثل قشر کهنه ای خوا هد بود که غصه ای ندارد .
من ساکت بودم.
او کمی دلسرد شد ولی با زتقلایی کرد تا مرا قانع کند:
-اين خوب خواهد شد ميدانی؟
من هم به ستاره گان نگاه خواهم کرد.همهی ستاره ها برای منچاه خواهد شد با یک چرخ زنگ زده وهمه ی ستاره ها برای من اب خواهند ريخت که بنوشم ...
من ساکت بودم .
-وای که چقدر جالب خواهد!تو پانصد میلیون زنگوله خواهی داشت ومن پانصدميليون چشمه ....
و او نيز ساکت شد و چون گريه می کرد.


شازده کوچولوگفت:من پی ادمها می گردم؛ اهلی کردن؛ يعنی چه؟



وباز خند ید .
-وقتی تسکين پيدا کردی(انسان هميشه تسکين پذير است) تو هميشه دوست من خواهی ماند.ودلت خواهدبود با من بخندی وگاهی پنجره ی خود را خواهی گشود ..ودوستان تو ازاينکه تو به اسمان نگاه می کنی و می خندی



شازده کوچولو گفت:نه من پی دوست می گردم.نگفتی اهليکردن يعنی چه؟روباه گفت:؛اهلی کردن چيز فراموش شده ای است يعنی علاقه ايجادکردن .

زمين سياره ی گمنام ی نيست.در انجا صدويازده پادشاه(البته پادشاهان سياه پوست فراموش نشوند)وهفت هزار جغرافی دان و نهصد هزار کارفرما و هفت ميليون و نيم مست و سيصد و يازده ميليون خود پسند


اگر شازده کوچولو نبود من به شعر به ادبیات به همه چیز شک می کردم