امشب به تخت خوابي در شمال مي روند

او لاي انگشت هاي پدرم قايم شد

 مي ترسيد

مي خواست با   چسب به ديوارها بچسبانمش

هنوز  پستانهاي مادرم را مک مي زديم

پياده پياده روها را......

                              کسي بغلم مي کند

                              مرا باديگر يي عوضي گرفته

جهان پر از بغل هايي ست که

                                          تو که نيستي

                                         بسته مي خواهم

من بستگي به  تو دارد

در ترا ندارم ادامه مي دهم

انها به تخت خوابي درشمال مي روند

دارم هنوز با چسب به ديوارها مي چسبانمم

من اشتباهي عمدي بودي م

که زود تمام مي شد

                               چرا ادامه ندادي

چقدر دستها که از دست دادم

تو  از  دست ندادني بود

براي ندادنت خودم را از دست داده ام  ...

بي دست در باران

 باران براي قايم گريه هايم از مادرم

                                                   مادرم

 انها به تخت خوابي در شمال مي روند

 گذاشتم اينهمه راهم مثل گذشته وا  گذاشته ام

 کنار امده ام با روحهاي سر گرداني

که به من مي ايند

وقتي خودشانند گريه اند

وقتي گريه اند خودشانند

من ترا ازدست داده ام

تو هنوز فکر مي کند مرا

                               دستي که داده ام را هنوز دارم

انها به تخت خوابي در جنگلهاي شمال مي روند 

  

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرفان هاشمی

تن تو نازک و نرم مثه ابر/تن من جون می ده پرپر بزنه زیر تگرگ/دست باد پرمیده برگ و روهوا/اما من موندنی ام تا برسه دستای مرگ...

متین

سلام نمي دانم ما به دستتان رسيديم يا نه موفق باشي ( هشتاد )

شمشاد

خوبه. ممنون از لطفت. بيا تبادل لينک کنيم.

narges

فوق العاده بود

ali satvati

شعر بهتری بود.مي توانم بگويم که سر گيجه های تو دارد به سردرد می رسدو ان گاه که سر به درد می رسد قفل می کند و تو به اين بسته بودن درها نياز داشتي. تو بايد کمی از درهای بی شمار شعر هايت را می بستی و گمرکی عمل می کردی...اين دارد اتفاق می افتد،تبريک!

سعيد

واقعا قشنگه، تو اين دور و زمونه شعر خوب گفتن کار هر کسی نيست، اما شما اين کار را ميکنيد. اميدوارم هميشه موفق و پيروز باشی.

foroohar

خيلی خوبه ادم در ظهر يه شعر خوبی از اينترنت بشنوه. نيستی ات را دوست دارم.

Sh.Sh.A

زندگی پلی است بين دو دست. دستی که می گيرد، دستی که می بخشد... ايکاش هرگز گذر پوست به دباغ خانه نمی افتاد!... از آشنايی با شعر شما خوشوقتم! :)