چيزی اذيتم می کند... چيزی اذيتم می کند ... چيزی اذيتم می کند...

خسته شده ام از اين همه من که شباهتی به من ندارم من انچه هستم نيستم من انچه هستم هرگز نبوده ام .خودم شبيه کسی شده است که کم کم دل بکنم از من .ايينه ديگر من را نمی بيند من هم منرا تو را هم نمی خواهم ببينم هميشه با من هستی در من ..من

دوستت ندارم
ديوانه ات هستم
نمی خواهمت که دارمت
در من جريان داری
چندان که بالا می روی
و پايين می ايی
خون گرمی را که در تنم است
احساس می کنم
احساس می کنم

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

خيلی قشنگه‌:) بخصوص چند سطر آخرش :)

فروهر

سلام خانم کرمی.زيبا يود شعرتون .يه جورای ياد نجفی می افتم (شاعر کرجی) البته هنوز نميدانم بايد تا بيشتر .بای

بهروز

امتحانها هم که تموم شد حتما از اين به بعد بهتر خواهيد نوشت

foroohar2

و اون شماره ات به هيچ کجای دنيا نميخورد .؟؟؟؟

arash

ميگفت اين نه منم نه من منم ....... پی نوشت : حس تلخی اين نوشته خيلی بالاست.

shirin

شعرات خيلی عجيب بود...

hjfjh

shmoma mesle inke zeyad haleton khob nist